.: م ا د ر :.
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:22
به نام خدا داشتم یواشکی که یاس سادات بیدار نشه، خندوانه می دیدم. بهاره رهنما مهمان برنامه بود. جایی که داشت از پریا، دخترش، حرف می زد، دلم رو لرزوند. خیلی. فکر به آینده. فکر به آینده. و فکر به آینده... حتی بغض هم کردم... اَه این شغل لعنتی "مادری" چیه آخه؟!
.: در این روز آخر ... :.
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 21:56
به نام خدا دلم گرفته. امروز روز آخره و دلم نمیاد بخوابم. همش می خوام یه کاری کنم. الآن جزء قرآنم رو تموم کردم. و جزو معدود روزها و شبهاست که منتظر نشستم همسر بیاد. و اصلاً هم نمی دونم چرا. ذهنم خیلی درگیر فاطمه سادات و سمانه هست. دعا دعا دعا. دیروز فاطمه سادات، دختر عموی یک ماه کوچیکتر یاس سادات، د
.: لعن علی عدوک یا علی :.
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 17:09
به نام خدا امروز همسر شیفت بود. دلم می خواست شب قتل اون ملعون شیرینی بپزم. به خاطر همسر پریروز دونات "بن سا" یی که مدتها بود خریده بودم رو پختم. یه عالمه شد. با کلی شکلات آب شده تزئینش کردم بین طبقات تقسیم کردم. اما امروز هم خدا لطف کرد و شیرینی دادن رو باز قسمتم کرد. پودینگ نسکافه "کوپا" پزیدم و تو...
: اول تابستان :.
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 17:09
به نام خدا برای من که هر چیزی می خرم از حبوبات تا ماکارونی تا رب تا هر چیز دیگه، اول از بسته و ظرف خودش جدا می کنم و داخل ظرفهای خودم میریزم، محاسبه خمسشون خیلی سخته. کلی وقتم رو گرفت و استرس داشتم. اصلا تمام ده روز اخیر استرس داشتم. که چطوری حساب کنم. تموم میشه یا نه. خرید نکنم و تموم کنم و برسونم
.: روز قدس :.
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 17:09
به نام خدا توصیف امروز من و یاس سادات در راهپیمایی اینجوری بود که : رفتیم صندلی های نماز جمعه رو چیدیم آب جارو کردیم دادیم دست مردم و اومدیم. بعله. خیلی خیلی زود حرکت کردیم و بالطبع جای نزدیک و خوبی برای پارک ماشین هم گیرمون اومد. تو خنکای سایه و باغچه های آبپاچی شده رفتیم و وسط بلوار کشاورز نشستیم
.: دوتایانه :.
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 17:09
به نام خدا عصری، من و یاس سادات، چیز جدیدی رو تجربه کردیم. دوتایی در حالی که من راننده بودم رفتیم دد. مسیر دور نبود. یاس سادات تو صندلی ماشینش بود. آینه ماشین سمتش بود و دید پشت کلا نداشتم. سرعتم از نورمالم پایین تر بود و با شعر خوندن سرگرمش کردم تا رسیدیم. کلا بد نبود. ولی خب همش نگران بی تاب شدنش ...
.: دختره ی شمس القمر :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا این شد سومی. شیشه شیرش رو میگم. با یکی از لیوانهای 12 تاییم و فنجون هدیه صبا و سمانه میشن سه تا. که یاس سادات خانم شاهکار زدن و شکاندندش. شیشه شیر سیسمونیش wee بود. پیرکس نرم و نازکی که با انداختن کیف یاس سادات تو راه پله روی پله ها، خرد شد. بعد رفتیم بی بی لند خریدیم. با یک عاااالمه انت
.: غم و غصه :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا شیرم خیلی کم شد. نا آرومی یاس سادات هم داشت این پیام رو بهم ابلاغ می کرد و من ِ نابلد نمی فهمیدم. استفتائات و ماماهای فامیل مجاز به گرفتن روزه ندونستنم... خودم رو بستم به دم کرده زیره و رازیانه و هویچ پخته و هندونه و شیرموز. یاس سادات آروم شده و تقریباً جیغ رو کنار گذاشته. خیلی خیلی کم
.: بچه ها و مادرها و احیا :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا با یاس سادات دو ساعت تو مسجد بودن در شب احیاء هم عالمی داشت. فقط شانسی که آوردم همه دعاها و کارهام رو خونه انجام داده بودم و مونده بود دعای نهایی و قرآن به سر. از لحظه ورود پا به پای یاس مسجد رو گز کردم... ولی خودمونیم. جدای جنسیت، چقدر بچه ها با هم متفاوتن. چقدر تربیتها با هم فرق داره.
.: تقدیر :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا با وجودی که دیشب اینهمه اعمال داشت، ولی بلافاصله بعد از افطار کارهام رو شروع کردم، خیلی زودتر از شب نوزدهم کارهام تموم شد. همسر هم که کلاً فانتوم هست و خودشو بهم رسوند. این بین وظایف دهه آخری همسر که همانا تقویتش بود، رو هم انجام می دادم و یاس سادات هم بی بهره نمی موند و از اون طرف هم هی
.: نرجس :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا داشتم برای همسر لباسهای مشکیش رو اتو می زدم که برای مراسم ختم اون تی شرت و شلواره رو نپوشه و رسمی بره. همزمان فکرم مشغول فیلمهای ارسالی هموطنان برای "قهرمان من" ماه عسل بود. بعد فکر کردم آیا من هم در اطرافم قهرمانی می شناسم؟ و یک هو جرقه زد. فکر به اینکه بخوام معرفیش کنم خیلی خوب بود. ول
.: افتخاررر :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
به نام خدا در مورد موشک دیشب فقط می تونم از افتخاری که در وجودم غلیان کرده بگم. و از آرامشی که بهم رو آورد. تا صبح با نرجس تبادل نظر می کردیم و جوانب مختلفش رو بررسی می کردیم. یعنی انقدر این چند وقت دل دل کردم برای نوشتن یکسری مسائل ولی با دودوتا چهارتا کردن درونیم نخوند که بنویسم، با اتفاق دیشب دی
.: زود برگرد... منتظرت می مونم! :.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 7:00
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.: حدوس :.
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:47
به نام خدا "آآآآمممم" اسم رمز من و یاس سادات هست برای نشون دادن وقت غذا. هر جایی تو اتاق باشه چه سیر باشه چه گرسنه، متوجه میشه وقت غذاست. اگه سیر باشه که نزدیکم نمیاد اگر نه که خودشم آآآآم آآآآمممم گویان با دهن باز میاد به سمتم تا لقمه رو بگذارم داخل دهانش. با همین آاااام تونستم یه بازی راه بندازم
.: جنایتکار :.
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:47
به نام خدا چند وقتی بود زندگیم رو مورچه ها داشتن می بردن تو لونه شون. تلفن و اسباب بازیهای یاس و جوراب همسر به دست در حرکت بودن و منم کلااافه یه دست دستمال یه دست پیس پیس می شستم و می کشتم. عذاب وجدان هم داشتم ولی خب چی کار می کردم؟ شبی که داداشم اینها برای افطار اینجا بودن، تو سینک که از مورچه سیا
.: واویلا یاسی ... :.
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:47
به نام خدا دومین مشکل من برای غذا دادن به یاس سادات با زبون روزه، ته مونده های غذاشه که سالمه ولی تحت هیچ شرایطی دیگه نمی خوردشون. همینطور کاسه کاسه کاسه کاسه ... تو یخچال ردیف شدن و وقت افطار هم اصلا توان در خودم نمی بینم بخورمشون و الان دیگه واقعا ظرف کم آوردم و برنج سحری امروز رو تو شیرجوش پختم.
.: بانوی اول :.
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 23:47
به نام خدا دیروز که رحلت حضرت خدیجه سلام الله علیها بود، اسم یاس سادات رو تا جایی که یادم بود، "خدیجه بانو" صدا می زدیم. به عشق و محبتی که به این خانم بزرگوار دارم و تربیتی که قبل تر توسط حاج آقا، شدیم.
.: خاطرات سبز لجنی :.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:46
به نام خدا تو این محل، کلی از آدمهایی که هر روز تو کوچه و خیابون می بینمشون منو به خاطرات ده دوازده سال پیش می برن که اکثرا تلخ و حال به هم زن هستند. مسجد، پاساژ، قنادی، شهروند، تره بار و ... دیشب یکی دیگه شون رو دیدم و به همسر نشونش دادم. و فهمیدم که اون هم من رو شناخت اما به خانمش نشونم نداد. با
.: مبارکا :.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:46
سلاممن که میدونم جریان چیه و کی رو دیدی و چرا سبز لجنی. اما... این پست به شدتتت نامفهوم بود. یعنی اصلا معلوم نیست برای چی برای دخترا دعا کردی!یه کمی توضیح بدی هیچ اشکالی نداره ;))
.: ترکیبات :.
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:46
به نام خدا تقریباً هیچ رنگی وجود نداره که من ازش متنفر باشم. اگر؛ درست و به جا استفاده بشه و با رنگهای خوبی ترکیب بشه. همین سبز لجنی پست پیش، رنگ بسیار شیک و عالی ای می شه اگر با لیمویی، کرم و یا طلایی ترکیب بشه. و ترکیب نمی شد و توی ذوق می زد خیلی.