.: قرار... :.
-
تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:20
به نام خدا روز چهارشنبه، هشتم شهریور، امام رضای جان، طلبیدند مارو، طلبیدنی! با سختی زیاد خودمون رو از بجنورد، به مشهد رسوندیم. با بدو بدو، که وقت زیارت، تو حال خوب و سر حال باشیم. قبل از غروب آفتاب رسیدیم مشهد... چنان بلایی گرفتار شدیم که نشستم و یه فسسسسسسس زار زدم از رسیدن و نرسیدن، رسیدن و نطلبید...
.: شاه بی شین :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا کتابم تموم شد. امروز به کوب نشستم و سه فصل پایانی رو خوندم و تمومش کردم. و می شه گفت اگر کتاب رو یه چهار قسمت تقسیم کنیم، یک چهارم پایانیش دیگه حوصله م رو داشت سر می برد. کتابی پر از کثافت و چندش. پر از بوی گند. پر از چیزهای حال به هم زن. و با نوشتاری عالی. و نوشتار عالی چنان کثافتی
.: کوکب خانم :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا من الآن به شدت حس "کوکب خانم زن پاکیزه و با سلیقه ای بود" رو دارم. الآن داشتم لواشک آلو درست می کردم. خیلی راحت تر از آلبالو بود والا. دوتا چرخوندمش تو سبد، صاف صاف شد. آلبالو گریه ام رو در آورد بابا. خلاصه اینکه هر چی غذاهام داره افول می کته به نظر خودم، این چیز میزهای جدید رو دارم تجرب
.: خاااااامههههه :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا شب عید فطر، هم سالگرد قمری نامزدیمون بود هم عید، یه بسته از محصولات "بن سا" م مونده بود و در این زمان خرجش کردم. نان خامه ای. روز آخری رو هم الحمدلله روزه بودم و دیگه دم افطار نا نداشتم. و تا اون زمان نونها رو درست کرده بودم و خامه رو زده بودم تو یخچال بود و دیگه حال نداشتم پر کنم و تزئی
.: تکنولوژی :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا وسط جنگل، تو به محیط صنعتی، محل استقرارمون بود. یه سوئیت جمع و جور بالای یه کارگاه. وقتی دم دم های غروب رسیدیم، خسته و خرد و گرما زده و کثیف و عرق کرده و سوخته از آفتاب، اولین و بهترین گزینه، یه دوش مفصل بود با این سردوشی بزرگها که تمام خستگی رو می شوره می بره. با یاس سادات تا وارد اتاق
.: بابایی :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.: امیدواری :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا با این جاریم دو سه تا مسافرت رفته بودم. اما زمانی که همسایه بودیم و بچه نداشتیم. الان وضع هر دو مون خیلییییی فرق کرده. بعلاوه اینکه مامان هم همراهمونن و من جز سفر اول به مشهد و همراهی در اتوبوس، و سفر یک روزه دیگه، سابقه سفر این شکلی باهاشون ندارم. خب فامیل شوهر که مامان اینهات نمیشن،
.: بخونین متوجه میشین.... :.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:28
به نام خدا سلام برگشتم. خیلی سفر عالی ای بود به لطف خدا و دعای شما و اذیت نشدم. ولی الان برای سفر نیومدم با این حجم خستگی پست بنویسم. اومدم بگم نگرانم. اگر کار رسانه ایه که انقدر برجسته شده این مسائل، یا واقعا داریم به این درصد بالای توحش می رسیم، هر دوش نگران کننده ست. و تنها نتیجه اش نا آرومی،
.: پاساژ نور خیابان ولی عصر :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا امروز تو اوج گرما با همسر و یاس سادات مترو نوردی داشتیم برای انجام یک سری کارهای همسر و جایزه مون قرار بود خرید باشه. کارها که انجام شد از سمت میدون ولی عصر تو سایه مغازه های غربی در حرکت بودیم و تو پاساژهای دیجیتالی دنبال یه چیزی می گشتیم، بعد از خیابون طالقانی بود که یهو با "پاساژ نور"
.: آخه کرسی، وسط تابستون؟! :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا از شب 22 بهمن 95، شروع شد. اولی سمت چپ پایین بود. بعد از یک ماه شب 22 اسفند 95، راه افتاد. بعدش توی عید، دومی ِپایین و با فاصله کم اولی ِبالا در اومد. گذشت تا تو ماه رمضان، یعنی آخرهای خرداد، بالا سه تا دیگه نیش زد و در اومد و به این ترتیب به جمع شیشتایی ها اضافه شد. عذاب وجدان مسواک، هم
.: گذا :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا انقدر توی روز ذهنم مشغول پست نوشتن می شه و نمی تونم بیام بنویسم به خاطر والا حضرت، یاس سادات. الآن بعد از نماز صبح که خوابش سنگینه و خودمم خوابم نبرد وقت رو غنیمت شمرده و پستهای درب داغون توی ذهنم رو آپدیت می کنم. این پست رو تو ماه رمضان می خواستم بنویسم، یعنی یک ماه پیش، و حالا موفق شدم:
.: نصف شبی :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا آقا من چیز کیک خیلی دوست دارم همسر نه. من کیک خیس خیلی دوست دارم همسر نه، ناپلئونی خیلی دوست داره من نه. رولت دوست دارم اون نه. بهشتی خیلییییی دوست داره منم ای بگی نگی. پیراشکی خیلیییی دوست داره من نه. تنها اشتراکمون تو شیرینی نون خامه ای و بامیه کثیف پشت حرم حضرت معصومه تو بازار عربهاست....
.: کلام :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا وقتی به یه کشور خارجی برای زندگی می ریم، بدون اینکه ابداً زبان اونها رو بلد باشیم، اکثر اوقات اینجوریه که: اوایل احساسات افراد رو از روی حالاتشون متوجه می شیم. خشم، نفرت، عصبانیت، کینه، محبت، عشق، مهربانی و ... یه مدت که می گذره، می فهمیم چی می گن، ولی نمی تونیم عین اونها حرف بزنیم. و حال
.: ما هم ازین دعواها داریم ! :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا همش جملات : تا صبحانه یاس رو بدم و به شست و شوش برسم، باید برم سر نهار، بعد از نهار اذانه و وقت نماز، بعد از نماز وقت نهاره و بعد اون هم چرت عصرگاهی، اون موقع که بیدار بشیم عصرونه و یا خرید یا خونه مامان همسر یا یه گردش کوتاه، بعدش هم شام. اگه وقتی بمونه این موقع هست که اصولاً انقدر خسته
.: یار مهربان :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا امشب همسر شیفته، داشتم بهش فکر می کردم. دلم برای نوشتن ازش تنگ شد. از دونفرگانگی؟!؟! هامون دیگه کم پیش میاد بنویسم. بسکه این دخترۀ شمس القمر فکرم رو مشغول کرده برای نوشتن. وقتی یاس سادات داشت به دنیا می اومد، من خیلی نگران دونفرگانگی هامون بودم. قدم زدن، غذا خوردن، خوش گذروندن و ... شنید
.: نشئگی :.
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 8:07
به نام خدا وقتی می نویسم، نه از طول زمان خبری هست، نه خستگی و نه درد. تمام امروز از سردرد کلافه بودم؛ ساعت 1:00 گفتم بیام یک پست آپدیت کنم و برم، یک پست تبدیل شد به چهار پست و ساعت هم به 2:33 دقیقه، تغییر شکل داد. حالا دوباره سردرد و خسنگی...
.: به وقت سفر :.
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:22
به نام خدا تمام هفته گذشته سفر بودیم. این بار با مامان و بابا و نرجس. به سبک ایران گردی قدیم خانوادگی. مسیر قزوین رشت تالش آستارا اردبیل سرعین. رو پنج روزه رفتیم و برگشتیم. نمی دونم چرا حال و حوصله قدیم رو ندارم. شایدم الان وقتشو ندارم بشینم کامل بنویسم. پشت کامپیوتر که بشینم یاس سادات گریه و زاری ک
.: وراثت :.
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:22
به نام خدا اطراف اردبیل که حرکت می کردیم و مزارع همه چیز رو می دیدیم همش ذهنم مشغول کشاورزها بود. شغلهای آبا و اجدادی که به فرزندان ارث میرسه. و فکر می کردم اگر این فرزندان جدید نخوان که ادامه بدن کار اجدادشون رو، سر ما چی میاد؟؟؟
.: پزیدنی ها :.
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:22
به نام خدا ماه رمضان امسال برای من خیلی پر برکت بود. هم تونستم سه تا افطاری بدم و همه خانواده های درجه اولمون رو دعوت کنم. هم چندتا غذا رو که برام غول بودن و ترسناک رو درست کنم. اولیش شیر برنج بود که همسر عصر روز اول هوس کرده بود. و وقتی خوردش می گفت تو دسته شیر برنجها، جزو عالی ها حساب میشه. و کلی
.: ایشالا قسمت همه آرزومندان :.
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 18:22
به نام خدا همسر، همکار و افرادی که باهاشون مراوده داشته باشه زیاد داره، اما فقط به چندتاشون میگه "دوست". یکی از اونها امشب عروسیش بود. ازون آدمهایی که هر وقت و هر جا، همسر ببینتش تا چند ساعت لبخند به لبشه و کبکش خروس می خونه. یه آدم متین و آرومه این فرد. بین همکارها فقط همسر رو با بانو که بنده باش