خرید بک لینک

به نام خدا

از پارک اومده بودیم و اونها خوابشون رو کرده بودن و من نه.

اذان مغرب رو می شنیدم اما جون نداشتم از جام بلند بشم. یواش یواش یواش از حالت عمودی به حالت افقی روی مبل ولو شدم و خوابم برد. بین خواب و بیداری سردم شد. پتو خواستم. و نصفه و نیمه گرم شدم.

پتوی کوچولوش رو از روی تختش آورده بود و روم انداخته بود.




البته به فاصله کمی دوباره سردم شد.

پتو رو برد انداخت روی "سارا" که پسره ولی اینطوری صداش می کنه.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 10:21

صفحه بندی