
به نام خدا یاس سادات که از کنارم رد شد، به خانم روبرویی که داشت نگاهم می کرد لبخند زدم و این شد بهانه ای برای باز کردن بحث. پرسید: "دختر شماست؟" گفتم بله. پرسید: " چند وقتشه؟" گفتم:دو سال و یک ماه و...
ادامه مطلب
به نام خدا یک اتفاق خیلی جالبی که وجود داره، اینکه : "من در همه اعصار و زمانهای زندگیم، برای یک عده ای(که هر بار یک گروه متفاوت با قبلی بوده) بد آموزی داشتم و مورد نفی قرار می گرفتم(از طرف بزرگترها)، ...
ادامه مطلب
به نام خدا بلاخره بعد از تقریبا یک ماه موعد مقرر فرا رسید و جلسه سوم دندانپزشکی یاس سادات، عمل نهایی قرار بود انجام بشه. باید 8 ساعت ناشتا می بود. نه آب و نه غذا با تاکید ده باره و چند ده باره. و این ...
ادامه مطلب
به نام خدا ... تا فردا طرفهای عصر، منگیش ادامه پیدا نکرد. حالش خوب خوبه. و برای یاس که با دندونهاش می خنده، اون اتفاق بد و این اتفاق خوب خیلی تأثیر گزار بود. الآن خیلی زیباتر شده. مثل خود خودش شده. با...
ادامه مطلب
به نام خدا یک نفر رو می شناسم، که در همه مسائل خوب و بد، باید بالاترینش برای اون ثبت بشه. یعنی تعریفی که از ماجرا می کنه، جوریه که تو اینطوری تصور کنی. مثلاً درجه افتضاح مریضی رو باید از آن خودش بدونه...
ادامه مطلب
به نام خدا امروز روحم رو تازه کردم و خونه رو به کلللل تکوندم و شیرینی عیدم رو هم شب عید می پزم انشاالله. انقده حالم بهتره! وقتی حالم خوب باشه. بیشتر یاس رو بغل می کنم بیشتر باهاش حرف می زنم و بیشتر با...
ادامه مطلب
به نام خدا الآن حس خیلی بهتری دارم، تا قبل. اینکه مدیرعامل سازمان، زیر زنگ خوابیده و سالها آتش نشان بوده و مرحله به مرحله بالاتر رفته و الآن وقتی حرف می زنه، از روی گفته دیگران نیست و خودش کاملاً مطلع جریان هست؛ خیلی رضایت بخشه. بماند که سر پلاسکو، حرف و حدیثهایی براش درست شد و بعد هم تحقیق و تفحص خاصی اتفاق نیفتاد که رفع کامل اتهام بشه. فعلاً که من از عملکرد اخیرش راضی ترم. به نسبت دو رئیس پیشین. ایشالا گره هایی که شهردار معظم به کار آتش نشانها انداخته رو بتونه با مدیریت صحیح، بازکنه و همه رو ممنون خودش کنه. و یادآور می شم که، آتش نشانی تهران، جزو مشاغل سخت محسوب نشد. پی نوشت: مدیرعامل سازمان آتش نشانی علاوه بر مدیریت درست حوادث، باید توان گرفتن حق آتش نشانها رو هم داشته باشه. حقی که ه...
ادامه مطلب
به نام خدا یه نی نی جدید داریم. همسرم برای اولین بار دایی شد و به نظر من از وقتی بابا شد، ذوق و هیجانش بیشتره. امروز که شیفت هست، فردا باید بریم ببینیمش. والآن که تو خونه هستم و هنوز ندیدمش، به زن دایی بودن، حس خیلی بهتری دارم تا زن عمو و عمه. نمی دونم چرا.حالا چند وقت دیگه باز می گم، هنوز همین حس رو دارم یا نه. پی نوشت:نوه اول، یاسین جون، کلی ذوق داره. تعدادشون برابر شد. 3-3 مساوی....
ادامه مطلب
به نام خدا مادر بزرگ شیرازیم، رنگینک رو اینطوری بهم آموزش دادن که: هسته خرما رو درمیاریم و داخلش مغز گردو می گذاریم و داخل ظرف می چینیم. بعد آرد (ترجیحا سنگکی) رو خوب تفت می دیم و در آخر بهش کمی پودر هل و دارچین و کره و یا روغن اضافه می کنیم به حدی که روون باشه. بعد روی خرماها می ریزیم و با خلال بادام و شکر و دارچین تزئین می کنیم. این بار که درست کردم، داخل روغن، خلال بادام و پسته رو هم اضافه کردم و سرخ که شدن، ریختم رو خرماها و باز با بادوم و پسته و دارچین تزئین کردم. خیلی خیلی خیلی خوشمزه شد. تو کرفس کالری رنگینک رو ننوشته. دونه دونه موادش رو وارد می کنم. آرد. کره. بادام. رطب. گردو. ...
ادامه مطلب
به نام خدا دیشب اولین سالگرد اولین دندان یاس سادات بود. همون شب عجیب و غریب. دیشب هم تا پاسی از شب به علت نامعلوم بیدار بودن. نه گذاشتن بخوابیم نه گذاشتن بافتنی ببافیم و نه هیچ دیگر... الان تقریبا تمام دندانهاش در اومدن و دیگه این گزینه از لیست علت و علل خارج شده. ...
ادامه مطلب
به نام خدا ماشاالله. لا حول و لا قوه الا بلله العلی العظیم. از یادگار به سمت آزادی می رفتیم، داخل جمعیت بودیم، چیزی معلوم نبود. رفتیم روی پل عابر پیاده که به سمت سازمان آتش نشانی بریم، قلبمون هیجان زده شده بود از جمعیت. عکس گرفتم. فیلم گرفتم. اما این شکوه و جبروت رو نمیشد با هیچی نمایش داد. مگر اینکه اونجا می بودی و با چشمهای خودت می دیدی. پی نوشت: جناب رئیس جمهور دستور فرمودن هر کی به اون یکی تعداد مرغهایی که ایشون دستور دادن معدوم بشه رو اعلام کنه. ملت! به عنوان دست آورد بزرگ این 5 سال، باید به25 با صفرهایی که نمی دونم چقدر بود، مرغ امحاء شده به دستور جناب رئیس جمهور، اشاره کرد. فلانی مچکریم. فلانی مچکریم. فلانی مچکریم. ...
ادامه مطلب
به نام خدا الآن دارم به این فکر می کنم که بهترین دوستان من، کسانی بودند که ناجوانمردانه در مورد استعدادها و توانمندیهام نظر دادن و سخن گفتن. این باعث شد که بلاخره همه شون رو کنار بگذارم و بدون توجه به حرفهای منفی شون، زندگیم رو بکنم و به سمت پیشرفت قدم بردارم. حالا در هر زمینه ای که علاقه مندم. و الان وقتی تصور می کنم که اونها بخوان در مورد کارهای امروز من و همسر نظر بدن، جوابم یه نفس عمیق آرام کننده ملایم هست و یک لبخند کوچک ولی عمیق. و نگاهی بدون جواب و پاسخ. چقدر زندگی راحت تره اینطوری. هوووووم. :) پی نوشت: چقدر جواب ندادن کیف میده. چقدر حرف نزدن کیف می ده. چقدر بروز ندادن خود واقعی کیف میده. البته اینجا وبلاگمه. حقمه. ولی خارج از این فضا به سکوت خیلی آرامش بخشی رسیدم. اصلا دیگه دلیلی...
ادامه مطلب
به نام خدا این همایشها هم دیگه شورش رو در آوردن. زندگی نذاشتن واسه مون. یعنی 12 ماه سال رو ازینا گرفتن، همین یک ماهه باید برگزار کنن هی. حالا خوبیش اینه که ماشین نداریم به خاطر اونها خونه نشین بشم. وگرنه کچل کرده بودم همسر بنده خدا رو. پی نوشت: حداقل یه تنوعی تو هدایا بدید لامصبا. 100 تا کیف لب تاب داریم خودش رو نداریم. ...
ادامه مطلب
به نام خدا یاس و باباش اون طرف داشتن بازی می کردن. منم در حال شستن خریدهای تره باری بودم. یهو حواسم جمع شد، دیدم دارم با خودم شعر زمزمه می کنم. ... یه وقت می ری تو گلدون می پری تو چه اسون مواظب تو هستم امان از این پیشی جوون ...
ادامه مطلب
به نام خدا یک ماه پیش، یه حریق رفتن، وقتی کار تموم شد و تمام دستگاه تنفسی و همچی رو در آورده بودن و شلنگ جمع می کردن، یهو با یه انبوه آتیش دیگه خارج از محیط عملیاتشون مواجه می شن. اینها هم فقط می دوئن آتیش رو جمع کنن و تو اون مکان بالشتها و رختخوابهای الیاف مصنوعی هم آتیش گرفته بوده و دود ناشی از اون، پدرشون رو در میاره تا بلاخره خاموش می شه. تا آخر شب نفس که می کشیدن، از بینی ها و ته حلقشون دوده می اومده. خلاصه اون حریق می گذره، شانس همسر، یه حریق خودروی بد دیگه هم می رن و باز در معرض دود قرار می گیره و از اون موقع دیگه حسابی ریه اش درگیر می شه و مدام سرفه، و تست تنفسی افتضاح، و ارجاع به متخصص ریه. کلی گشتیم و فکر کردیم که برای این تخصص باید پیش چه پزشکی بریم؟ گوش و حلق و بینی یا چی؟ دیگه د...
ادامه مطلب
به نام خدا"برف بازی" دیروز، برای یاس سادات بیشتر حالت "تحمیلی" داشت. انقدر که نگذاشت من و باباش تا ته وجودمون یخ کنیم و خاطره بازی کنیم و کیف کنیم. "بیریم خونه، بیریم خونه" راه انداخت و رفتیم. با برف تو 5 ماهگی هم مواجه شده بود. رفتیم اَمامه و آش داغ خوردیم و عکس گرفتیم ولی راه نمی رفت که پا بگذاره روی بافت خاص برف و بترسه و نخواد که تکون بخوره. امشب که اخبار می دید و ملت برف بازی می کردن، رفت جلو در و هرچی که نرجس در لحظات اول صبح دیروز برای آشنا کردنش با برف رو انجام داده بود رو سریال وار انجام داد. "دست بزن". "ببین، ببین، برف اومده". آخرش هم گفت "سوسرت بتوش"(سویشرت بپوش). کت و کلاه کردیم و رفتیم توی حیاط و راضی نشد و رفتیم توی کوچه و یه عالمه برف ریختیم رو هوا. عین برف شادی "تبلد".یک "برف...
ادامه مطلب
به نام خدا ترازوی آشپزخانه، جز برای قنادی و مربا درست کردن، به درد دیگه ایم نمی خورد. الآن ولی خوب شد. از جعبه درش آوردم و گذاشتمش رو کابینت. وزن هرچی می خورم رو ثبت می کنم. اپلیکیشن قدم شمار رو هم فعال کنم دیگه عالی می شه. اتفاق اولیه کار با "کرفس" اینه که یکمی همش گشنمه. که این برام اصلاً اتفاق جدیدی نیست. چون من کلاً سه وعده غذا می خوردم و فقط وقت نهار سیر می شدم و مابقی زمانها، بیش از اندازه نمی خوردم تا سیر بشم. (مثلاً غذا که خوردم و سیر نشدم. دیگه بشقاب دوم رو نمی خورم.) حالا باید یواش یواش دستم بیاد که چی بخورم و چی کار کنم که راحت تر سپری بشه. دیشب یکمی اذیت شدم. مهمونی بودیم و برنامه ریزی نمی تونستم بکنم که با چیا پذیرایی می شیم که کنترل کنم. دل غشه گرفته بودم. درست می شه می دونم. ...
ادامه مطلب
به نام خدا جای کلیدش رو جاکلیدی خالی موند. همسر هر وقت می خواد بره بیرون، نبودش رو به خاطر میاره. قدمتش به ابتدای نامزدیمون بر می گشت. با اون بعد از 10 سالی که گواهینامه گرفته بود، رانندگی یاد گرفت. با اون همش تا ساحل رفتیم و برگشتیم. با اون این راه دور تا خونه رو رفتیم و اومدیم. با اون اینهمه مسافرتهای هیجان انگیز و بعضا کاری رو رفتیم. با اون دوتایی رفتیم بیمارستان و سه تایی برگشتیم. هووووم... جاش خالیه. برای ما که خیلی مردونگی کرد. ایشالا برای صاحب جدیدش هم مرد باقی بمونه و فقط تو خوشی ها مرکبشون باشه. پی نوشت: مَردَم با اون که اومد، "آن مرد با اسب سفید آمد" رو ترجمه کرد. ☺...
ادامه مطلب
به نام خدا برای پتوی جدید، نخ تموم کردم و بعیده باز پیداشون کنم و درست وسط کار موندم. باید برم حسن آباد و الان حدود 10 روزه وقت نکردم. ولی همین یکمی که بافتم رو می اندازم رو پام و کارهام رو انجام می دم گرم می شم. خوب ضخیم و گرمه و خوشگله. کاش نخش پیدا بشه. حیفه! ...
ادامه مطلب
به نام خدا دارم یه پتوی جدید می بافم. و این یعنی فکر و خیالها رو بباف و گره بزن به این پتوها تا تنت رو گرم کنه نه مغزت رو. این بافتنی هم شده درمانی برای خودش. 1- برام جالب بود که از یک جمله متوسط، نه کوتاه و نه بلند، اینهمه برداشت وجود داشته. از فکرهای مختلف، با روحیات مختلف، و جالبی قضیه اینه که هیچ کدوم برداشت مثبت نداشتن. همگی فاز منفی بهشون متصاعد شده. 2- اون بنده خدایی که با من مشکل داره، ادعاش اینه که "مریم خودش رو برامون می گیره". هرچند که تمام آدمهای دیگه این اعتقاد رو ندارن. یا اینطور ادعا می کنن؟! در این ماجرای حاضر، من تونستم اون بنده خدایی که من رو "خودگیر" تصور می کنه رو بفهمم. ولی کماکان، شماره 1 که نوشتم ذهنم رو درگیر کرده. ایا این فرد خودگیر است و همه با او در این زمینه م...
ادامه مطلب